سخن

برگزارکننده رویدادهای آموزشی

035 36291480
info@sokhanevents

شادی؛ آخرین بازدید خیلی وقت پیش

شادی؛ آخرین بازدید خیلی وقت پیش

 

شادی
آخرین بازدید خیلی وقت پیش!


شهر من، چرا نمی خندی؟
چه بر سرت آورده ایم که اینگونه در انبوه دیگر شهرهای شاد، زانوی غم بغل کرده ای و پژمرده ای؟

شاید از دیدن اینهمه مسافر بیمار که از راه  دور و نزدیک به آغوشت پناه می آورند تا در مراکز درمانیت سلامتشان را باز یابند، افسرده ای.

شاید از قهر آسمان رنجیده ای که مدت هاست عطشت را سیراب نمی کند!
هرچند، همان چند قطره ی باران هم برای مسدود شدن معابر و خیابان ها و پل های زیرگذر کافیست...


نکند چون بر پیشانیت برچسب حسینیه ایران را چسبانده اند شادی را بر خود حرام کرده ای!

چه کس می تواند حلال خدا را حرام کند؟

شاید ما آنقدر غرق در سُنت و صنعت و سرمایه شده ایم که شادی یادمان رفته است!

تمام روز را زندگی می کنیم تا کار کنیم و حسابمان را برای روز مبادا پُر پول کنیم و شب، خسته و درمانده بخوابیم تا فردا دوباره این دور باطل را تکرار کنیم.
غافل از آنکه شاید روز مبادا هرگز نیاید!

چه لذتی دارد شب های پُرستاره ی کویرت....

ای کاش به جای اینهمه دوربین کنترل سرعت، دوربین هایی نصب می شد تا هرکه بدون لبخند از برابرش گذشت، جریمه کند!

ای کاش غمگین بودن هم جرم محسوب می شد و مجازات داشت!

ای کاش درکنار اینهمه همایش و کلاس آموزش کنکور و مدیریت کسب و کار و تجارت و اقتصاد  و درآمد و بازاریابی، یکبار کسی می آمد و چگونه شاد زیستن را آموزش میداد...

ای کاش آنان که در ایام سوگواری سنگ تمام می گذارند، دیگر ایام را صرف شادمانی و سرزندگی کنند.

ای کاش یک نفر بر ورودی خانه اش،  بجای "بفرمایید روضه" می نوشت "بفرمایید جشن"!

یزد از دیرباز مرکز ایزد پرستان بوده است و امروز نیز مزین به نام دارالعباده است.

هنوز در بازارش انصاف و صداقت هست.
کوچه پس کوچه های کاه گلیش آکنده از صفا و صمیمت است و خیابان ها و محله های جدیدش،پر از فرهنگ و نو اندیشی....

حیف است اینهمه شور و شعور شهروندان، در این شهر پرحرارت از نوازش های جانانه آفتاب، در زندان غم اسیر شود!

شهر من
نگذار از آخرین بازدید شادی از تو، مدتها بگذرد!

نگذار زنجیر سنت و چنگال صنعت و جور سرمایه فرصت زندگی را از تو بگیرد.

کاری کن که نامت همانگونه که در صنعت و پزشکی و غیره در میان اولین نام هاست، در شادی و شور زندگانی هم اولین باشد...

شهر من، شاد باش...

 

منبع:رضا_حا_میم


چایت را بنوش
نگران فردا نباش
از گندمزار من و تو
مشتی کاه می ماند برای بادها
(نیما یوشیج)


 

درباره نویسنده:

رضا حاج محمدزاده فارغ التحصیل رشته حکمت و فلسفه اسلامی است. او علاقه زیادی به نوشتن متون ادبی و اجتماعی دارد.

دسته ها: رسانهسروش سخن

دیدگاه های بازدیدکنندگان

شكوه شريعتمداري پنجشنبه، 08 تیر 96 - 11:50

بسيار زيبا بود.تا به حال از اين ديدگاه به شهرمان نگاه نكرده بودم.(بجاي بفرماييد روضه مينوشت بفرماييد جشن)

دیدگاه خود را بنویسید

دیدگاه پس از تائید مدیریت منتشر می شود.
 
عناوین