سخن

برگزارکننده رویدادهای آموزشی

035 36291480
info@sokhanevents

این آخرین بار است!

این آخرین بار است!

 

اولین بار که توانستی اولین واژه زندگیت را به زبان بیاوری یادت هست؟
اولین کسی که آتش روشن کرد را می شناسی؟
اولین کسی که به ذهنش رسید تخم مرغ و گوجه را ترکیب کند و املت بپزد که بود؟
اصلا می دانی از اول مرغ بود یا تخم مرغ؟!

چرا همیشه میخواهیم اولین باشیم اگر قرار است اولین ها فراموش شوند؟ یا هیچگاه شناخته نشوند؟

چرا با اولین ها تحریک به انجام کاری بشویم و انگیزه پیدا کنیم؟

چرا گاهی پیش خودمان درباره آخرین بار یک واقعه و رویداد فکر نکنیم؟

مثلا با خودمان بگوییم شاید این آخرین باریست که پدر و مادرم را می بینم.
آنوقت جور دیگری رفتار نمی کنیم؟
آنوقت از لحظه لحظه ی بودنشان نهایت استفاده را نمی بریم؟
به آنان توجه و محبت نمی کنیم؟
حرفشان را با جان و دل گوش نمی کنیم و بی خیال کار و موبایل و چک و گرفتاریها و دل مشغولی هایمان نمی شویم؟

اگر  آخرین باری باشد که همسر و فرزندت را می بینی چطور؟
آخرین باری که پشت فرمان می نشینی و رانندگی می کنی.
آخرین باری که به محل کارت می روی چگونه رفتار می کنی؟
سر ساعت می رسی و با همه مهربان می شوی و خوش و بش میکنی و از اشتباه کسی عصبانی نمی شوی و کینه ای به دل نمیگیری و می کوشی تا آخرین خاطره ات را به زیباترین شکل ممکن در ذهن همکاران و مشتریان، ترسیم کنی.

آخرین باری که فرصت داری روی زمین راه بروی چگونه قدم میزنی؟
آخرین باری که غذا می خوری چگونه لقمه را در دهان می گذاری و می جوی و فرو می دهی؟
آخرین باری که نفس می کشی، چقدر عمیق دم را فرو می دهی و به بازدم، توجه می کنی؟

آخرین باری که کسی از تو کمکی میخواهد و می توانی کار خیری انجام دهی چه می کنی؟
چرتکه می اندازی که چه چیزی را چقدر از دست می دهی یا طرف مقابت چگونه جبران میکند؟

اگر نماز و راز و نیازت، آخرین نمازت باشد چگونه می خوانی؟
آخر وقت و با اکراه و با سرعت نور؟
یا قبل از اذان مسواک میزنی و عطری و لباس پاکیزه ای و با آرامش خاصی، کلمات را با زیباترین صوت ادا می کنی و سجده هایت را طولانی می کنی؟
به اندازه تمام روزها و ماه ها و سالهایی که دیگر نیستی دلت نمی خواهد نمازت را طولانی کنی؟

به اندازه تمام مدتی که قرار است نباشی به آسمان خیره نمی شوی؟
از گرمای آفتاب لذت نمی بری؟
به آدم ها محبت نمی کنی؟
عاشق خانواده ات نمی شوی؟
بذل و بخشش نقدی و غیر نقدی نمی کنی؟
برای پدر و مادر و همسر و فرزند و دوستان و آشنایانت، وقت نمی گذاری؟

دست از گلایه و شکوه مدام از آب و هوا و همسایه ای که دیر آشغالهایش را دم در خانه ات می گذارد و اقتصاد مملکت و اختلاس و سیاست و برجام و ظلم و دستمزد فوتبالیست ها و حقوق بشر و حقوق کم و کار زیاد بر نمیداری و به تغییر خودت برای بهترین شدن در واپسین لحظات نمی اندیشی؟

به اندازه تمام نبودنت، مهربان و نیکوکار نمی شوی؟

اگر بدانی این آخرین باریست که متن من نویسنده را می خوانی، دقیقتر نمی خوانی؟

اگر بدانم این آخرین فرصت من برای نوشتن است، دقیق تر نمی نویسم؟
در انتخاب واژه هایم دقیقتر نمی شوم؟

برای بهتر شدن، رشد کردن، آدم تر شدن، ابدی شدن، به آخرین فرصت هایت فکر کن!

اگر این آخرین بار باشد که.......

منبع:رضا_حا_میم


چایت را بنوش
نگران فردا نباش
از گندمزار من و تو
مشتی کاه می ماند برای بادها
(نیما یوشیج)


 

درباره نویسنده:

رضا حاج محمدزاده فارغ التحصیل رشته حکمت و فلسفه اسلامی است. او علاقه زیادی به نوشتن متون ادبی و اجتماعی دارد.

دسته ها: رسانهسروش سخن

دیدگاه های بازدیدکنندگان

رضا حامیم چهارشنبه، 18 مرداد 96 - 08:36

درود بر شما سروران گرامی
از پیگیری مطالب و درج نظر شما عزیزان سپاسگزارم
در پناه خدا سالم و پیروز باشید
ارادتمند شما
حامیم

علی فراشائیان شنبه، 07 مرداد 96 - 11:39

فقط میتونم بگم که خیلی به دل میشینه یه جورایی با زبان دل جملات و کلمات کنار هم میشینه و بیان میشن از موضوعات و مباحث پیرامون و خصوصیات ذاتی فرد
میتونم بگم عالی

محمد ا شنبه، 07 مرداد 96 - 00:21

فوق العاده بود. احسنت 👏

سینا جمشیدی جمعه، 06 مرداد 96 - 12:47

انقدر دلنشین که حتما هوش و هواسم می پرد اندک زمانی که برای خواندن مطالب صرف میکنم بیشترین تامل برای اینده ام است ممنون

دیدگاه خود را بنویسید

دیدگاه پس از تائید مدیریت منتشر می شود.
 
عناوین